کاش همنشین دل ما باشی
قلبم را از عشق و محبتت بی قرار گردان
خدایا فهمیدم اینو که اگه سرتاپای وجودم هنر باشه و علم و دانش و توانایی بدون تو بدون خواست تو هیچ کدومشون اثری نداره و نتیجه نمیده. شاید جمله ی خیلی ساده ای باشه شاید در ظاهر همیشه اینو میدونستم ولی باور چیزی با دونستنش خیلی فاصله داره...و هر چند فهمیدن اینا گاهی حاصل پروسه های سخت و دردناکی بوده ولی فهمیدم واقعا یه "دانستن" ضروری بوده تو زندگیم . چیزی که باید میفهمیدم و الان شکرگذارم برای همه اون اتفاقاتی که این دانستن ها و این باورها رو بهم هدیه دادند... پروردگارا یاریم کن که ببینم اون چیزی رو که دیدنی ست در پس هر اتفاق به ظاهر ساده هر اتفاق به ظاهر خوب هر اتفاق به ظاهر بد هر چند خوب که نگاه میکنم هیچ اتفاقی بد نیست وقتی اتفاق افتادن و نیفتادنش خارج از اختیار من بوده.... یاد گرفتم، نه! شاید اینطوری بهتر باشه دارم بیشتر سعی میکنم تا یاد بگیرم که تو همه چیز نتیجه رو به تو واگذار کنم و کارهامو با نتایجشون ارزیابی نکنم و فقط تلاشم رو برای انجام درست کاری بکنم و بدونم که تو هم کارهامونو با نتایج ارزیابی نمیکنی و نیت ما رو میبینی و تلاشمون رو... خدایا چه بی اندازه هست نادانی من در همه چیز... هر اندازه که درکم در مساله ای بیشتر میشه و یه نیم نگاهی که به گذشته میکنم انبوه برداشت های ناقص و ناکامل و بعضا اشتباه خودمو میبینم قضاوت هام ارزیابی هام دوست داشتن هام دشمنی هام همه و همه که بر مبنای اون دانسته ی ناقص استوار بودند .... تو پروسه این کم کم درک کردن ها، اندک اندک بالا رفتن ها یه چیزی که خیلی حسش میکنم اینه که نسبت به قبل آرامشم در جریانات و اتفاقات زندگی بیشتر شده چیزهایی که درقبل تر شاید خیلی ناراحتم میکردند برام ساده تر شدند خیلی راحت تر میتونم با اشتباهات خودم و دیگران کنار بیام با بی مهری هایی که در حقم میکنند با هر رفتار ناصواب ...خیلی بزرگ نمیبیتم این جور چیزها رو خیلی ناراحتم نمیکنه یه غرور بیجا یه تلخی کلام یه خودخواهی ...(البته نسبت به گذشته خودم) فکر میکنم اونها هم در حال طی پروسه تکامل خودشون هستند در نقطه ای ایستادند که شاید من چندی پیش در اون ایستاده بودم و من در اون نقطه همین رفتاری رو میکردم که این شخص داره انجام میده...دلم انگار داره کم کم بزرگتر میشه و پذیرشم بالاتر میره ... همونطور که از دید یک دیگری من پر هستم از اشکالات و نقص هایی که به بعضی هاشون آگاهم و از خیلی هاشون ممکنه اصلا آگاه نباشم.... ... وقتی این حسها رو تجربه میکنی تازه میفهمی آره برای اون آدم متعالی اون گذشتی که کرده خیلی کار سختی نیست که این ناشی از اون وجود متعالیه یه که بهش رسیده. که "سخت" شاید پروسه تکامل و تعالیش بوده... و شاید بچشی لذت دعا کردن برای دیگران رو بالاتر از خواستن برای خودت ...و میفهمی برای یه وجودی مثل خداوند هیچ بخششی بزرگ نیست و میفهمی این که میگن ناامیدی از درگاه خداوند بزرگترین گناهانه یعنی چی ... یعنی این ناامیدی یعنی درکت از وجود خداوند چه بی اندازه حقیره ... تازه اگه بفهمی! که فهمیدنت هم محدوده به اندازه درکت تو اون لحظه... شاید الان فکر کنم که فهمیدم ...و چندی دیگه به این نتیجه برسم که نه اون موقع هم که فکر کردم فهمیدم باز هم نفهمیدم!
سر تا پاي خودم را كه خلاصه مي كنم ، مي شوم قد يك مشت خاك كه ممكن بود يه تكه آجر باشد توي ديوار خونه ، يا يك قلوه سنگ رو شانه ي يه كوه ، يا مشتي سنگ ريزه ته ته اقيانوس ، يا حتي خاك يه گلدون ، همين گلدون پشت پنجره يه كف دست خاك كه ممكن است هيچ وقت اسمي نداشته باشه و تا هميشه خاك باقي بمونه ، فقط خاك اما حالا يه كف دست خاك وجود داره كه خدا به او اجازه داده نفس بكشه ، ببينه ، بشنوه ، بفهمه و جان داشته باشه يه مشت خاك كه اجازه داره عاشق بشه ، انتخاب كنه ، عوض بشه و تغيير كنه .اي ، خداي بزرگ ! من چقدر خوشبختم ! من همان خاك انتخاب شده هستم ، همان خاكي كه با بقيه خاك ها فرق مي كنه من آن خاكي هستم كه توي دست هاي ، خداي بزرگ ، ورزيده شده ام و تو از نفست بر من دميدي ، من آن خاك قيمتي ام حالا مي فهم چرا فرشته ها آن قدر حسوديشان شد . اما اگر ان خاك برگزيده ، خاكي كه اسم دارد ، قشنگ ترين اسم دنيا را ، خاكي كه نور چشمي و عزيز دردانه خداست ؛ اگر نتواند تغيير كند ، اگر عوض نشود ، اگر انتخاب نكند ، اگر همين طور خاك باقي بماند ، اگر آن آخر كه قرار ژه برگرده و خود جديدش رو تحويل خدا بده ، سرش رو پايين بندازه و بگه : اي كاش خاك بودم اين وحشتناك ترين جمله ايه كه يه آدم ميتونه بگه . يعني اينكه حتي نتونسته خاك باشه چه برسه به ادم ! يعني اينكه ... از خوندن این متن همیشه لذت بردم که از خانم نظر آهاریه کسی که نوشته هاشو خیلی دوست دارم ... عمیق و پرمحتواست در عین زیبایی چه نگاه قشنگی چه حس لطیفی چه تعبیر قشنگی...
پ.ن. -داشتم فکر میکردم چه خوبه که خداوند رو میتونی بی واسطه و با قلب خودت حس کنی بشناسی و درک کنی ...شاید خدایی که دیگران بهت معرفی میکردند رو نمیتونستی دوست داشته باشی... - یه گربه پشت پنجره اتاق زل زده به من و هی داره زبونش رو میچرخونه و میو میو میکنه! مثل اینایی که گرسنه شونه و یه غذای خوشمزه دیدنّ ! یعنی واقعا این گربه هه راجع به خودش و من چه فکری داری میکنه!!!! یعنی من اینقد کوچولو به نظر میام و یا اینقدر خوشمزه !!! زندگی آرام است ٬مثل آرامش یک خواب بلند زندگی شیرین است٬ مثل شیرینی یک روز قشنگ زندگی رویایی است٬ مثل رویای یک کودک ناز زندگی زیبایی است٬ مثل زیبایی یک غنچه باز زندگی تک تک این ساعت هاست زندگی چرخش این عقربه هاست زندگی راز دل مادر من زندگی پینه ی دست پدر است زندگی مثل زمان در گذر است... همه زیبایی زندگی از توست... نه زیبایی یعنی خود تو... یعنی قشنگی حضور تو... گرمایش از نفس های تو... امیدش اشتیاق دیدار تو... سپاس... ترا سپاس... بخاطر سبزی وجودت... بخاطر گرمای جانبخش حیاتت... بخاطر تپش های قلبم که تویی بهانه اش... بخاطر روزم که تویی روشنایی اش... بخاطر شبم که تویی ماه و ستاره اش... بخاطر وجودم که تویی حرارت اش... بخاطر... سرشارم از شوق... سرشارم از مهر... از عشق... از زندگی... از تو... مهربان دوست داشتنی من...
پ.ن.: -خوشبختم با همه وجودم به اندازه ی اون لحظه ای که غیر از تو هیچ چیزی در وجودم نیست... اون لحظه ای که یگانه حاکم قلبم تویی... اون لحظه ای که تویی رنگ همه رنگ های زندگیم... حتی همون لحظه کوتاه... برام عجیبه گاهی بعضی آدما یه جایی خودشونو لو میدن و این آشکار شدن نیت قلبی آدمها هر چند ممکنه در ظاهر خوشایند نباشه اما در کل اتفاق خوبیه. چند وقت پیش یکی از دوستان در حین گفتگو ناخودآگاه یه اعترافی کرد و از دلیل ارتباطش با آدمای مختلف صحبت کرد و گفت: فلانی تو فلان زمینه به دردم میخوره و بهمانی تو بهمان زمینه ازش استفاده میکنم و الی آخر! ( دلایلی تو مایه های اطلاعات پزشکی و دارویی و یا کمک تو رفع اشکال درساش و...) یه ۵-۶ نفریو ردیف کرد .... و من همینطوری هاج و واج با چشای گشاد شده و فک آویزون فقط نگاش میکردم... راستش باورم نمیشد آخه اون فلانیا و بهمانیا دوستای نزدیکش بودند !!! فکر نمیکردم کسی دوستاش رو اینجوری انتخاب کنه! نه اینکه آدمهای این مدلی ندیده باشم اتفاقا زیاد دیدم کسایی که اگه به نفعشون( نفع از دیدگاه خودشون) نباشه حتی جواب سلام کسی رو هم نمیدن اما اینکه شخصی دیدش به آدمهای خیلی نزدیک بهش هم همین باشه رو ندیده بودم... جالبترش اینه که حتی تو قضیه ازدواجش هم همون اول قبل هر چیز دیگه ای همش داشت فکر میکرد این فرد کجا میتونه به دردش بخوره مثلا میگفت زبانش خوبه میتونه تو پیشرفت زبان به دردم بخوره!!! داشتم فکر میکردم این آدم تو ارتباط با من چی عایدش میشه که امروز بازم ناخودآگاه به عایدیش از من هم اعتراف کرد... و دیدم راست میگه وقتی اون موضوع برطرف شده دیگه کمتر سراغم رو میگیره... و باز فکر کردم هر کسی از دریچه نگاه خودش دنیا و دیگران رو میبینه : برای کسی که محور ارتباط "خود" باشه اونهم "خود صرفا مادی" نسبت به هر کسی که یهش نزدیک بشه معمولا بدگمانه و با نگاهی شکاک و بدبینانه باهاش برخورد میکنه و هر کسی که بره سمتش فکر میکنه که حتما دنبال خواسته یا منفعت خاصیه ... حالا میتونم یکی از دلایل بدگمانی آدمها در برخورد با آدمهای جدیدی که میان سمتشون رو درک کنم! هر چند که در رفتارم باهاش تغییری حاصل نشده و اگه بازم کمکی ازم بربیاد بهش میکنم اما نگاهم خیلی تغییر کرده وقتی بهم زنگ میزنه یا حتی میگه دلم برات تنگ شده ترجمه دیگه ای از حرفش دارم... نمیدونم ...سیستم وجودی این جور آدما رو نمیتونم درک کنم ... فکر کردم زشتی و زیبایی دنیا رو ما میسازیم ما به رابطه هامون هویت و روح میدیم واقعا آدم با این دید هیچ وقت میتونه لذت واقعی رو از ارتباط با دیگران تجربه و درک کنه !؟
زیباست امشب... آسمان ماه لحظه های زندگی مثل همیشه امشب مقابل پنجره اتاقم لبخند می زند از پشت شاخه های عریان درختان خیره به من گویی تماشایم میکند! سیر نمیشوم...! حتی از ماه تو ! همیشه زیبا همیشه جذاب ساده و صاف درخشنده و پاک مهربان آرام و دوست داشتنی... مثل خود خودت...
برای من منظره ماه تو آسمون شب یکی از اون زیبایی های استثناییه در اوج سادگیش که فقط کار خود خدا گلی میتونه باشه...! تو عکسی که گذاشتم اگه تصور کنی که نفر دوم فقط به خاطر چتر اون یکی اومده کنارش نشسته زیر بارون اونوقت واقعا دیگه قشنگ نیست این کنار هم بودنشون!... بعد نوشت: برای این دوستم برای خودم و برای همه دعا کردم... دعا کردم دلهامون قلبهامون اونقدر بزرگ باشه و محبت هامون عمیق و زلال و مهربانی و لبخندمون معنای اصیل محبت را داشته باشد. گاهی وقتی جایی از بدنت آسیب ببینه و زخم بشه مداواش که بکنی ممکنه که ظاهرا خوب بشه و هیچ اثری از اون آسیب دیگه نباشه و همین باعث بشه فکر کنی خوب خوب شده اما یه ضربه کوچولو به اون محل زخم و دردی که حس میکنی بهت میگه که نه هنوز کاملا خوب نشده و جاش درد میکنه . این مساله برای بعضی آسیب های جسمی گاهی تا آخر عمر وجود داره یعنی تا آخر آخرش هم جاش درد میکنه و اینو وقتی میفهمی که همون محل دوباره ضربه ببینه... امروز داشتم فکر میکردم بعضی وقتها آسیب های روحی آزردگیهای روحی بعضی دلخوری ها هم همینطوری هستن ممکنه فکر کنی یه چیزی رو بخشیدی یه مساله ای رو فراموش کردی اصلا یادت رفته ...ولی یه دفه میبینی جاش درد میکنه هنوزم یه دفه ازش درد میکشی .... یه تلنگر دوباره باعث میشه دردش رو تجربه کنی شاید البته با یه شدت کمتر... شاید علتش اینه که کامل نتونستی قضیه رو برا خودت حل کنی شایدم آدم گاهی از لحاظ روحی موقتا تو موقعیت شکننده و ضعیفی قرار میگیره و یا شایدم ... نمیدونم ولی امروز برا چند لحظه کوتاه این حس رو تجربه کردم... یه دفه دلم از یادآوری یه مساله یه کوچولو گرفت... تلاش کردم همیشه که منشاء رفتارم درونی باشه بر اساس اصول درستی که باورشون دارم و اصولی که میدونم درستن و هنوز شاید برام باور نشدن و نه بر اساس رفتار عکس العمل و برخورد دیگران... ولی گاهی زمانهایی پیش میاد که انگار انرژی درونیت ته میکشه ... خدایا کمکم کن انقدر روحم و دلم بزرگ باشه تا... اینو فهمیدم که ریشه ی هر اندوهی یه نقص و یه ناآگاهی تو دیدگاه خود آدمه
دیشب و امروز اینجا هوا بهشتیه( برای ماهای بهشت ندیده البته!) پاک و بارون زده با یه سرمای دلچسب و عالی با آسمون پر از ابرای کوچولویی که بعضیاشون ماموریتشون انجام دادن و کاملا سفید و درخشنده هستن و بعضی های دیگه که دارن میرن یه جای دیگه ببارن و خاکسترین هنوز( خیلی خوشحالم که اتاقم طبقه بالاست و همیشه میتونم آسمون رو تماشا کنم) ... صبح زود هنوز هوا کاملا روشن نشده بود که بیرون اومدم فک کنم هنوز کنجیشکا هم بیدار نشده بودن ! هوا واقعا لطیف و عالی بود آسمون در حال روشن شدن و افق قرمز و زرد و نارنجی ... واقعا لذت بردم داشتم فکر میکردم دیدن هر روز زیبایی منظره طلوع خورشید تو نیمه دوم سال یکی از مزایای اجباریه سرکار اومدنه! وگرنه با شناختی که از خودم دارم عمرا اون موقع صبح رو بیدار شم و ... خدای مهربونم برای این صبح قشنگ ازت ممنونم.


به یه مراسم مذهبی تو خونه یکی از آشنایان دعوتم. دلم برای رفتن همراهیم نمیکنه! چیزی که تو این مراسم ها حس نکردم خدا بوده. شاید تنها مهمانی که دعوت نیست و سردی نبودنش رو تو مراسمی که به اسم اون هست هیچ گرمایی نمیتونه از بین ببره ... مراسم هایی خالی از روح نیایش ... بیشتر ظاهر عمل مذهبیه وگرنه... و آدمهایی که کمترین پذیرشی برای تغییر رویه خودشون ندارند برای شنیدن یا دیدن علامت سوالی که کسی در برابر عملشون بذاره...اینهمه هزینه که شاید اگه به جای اینهمه تشکیلات پولش به دست اهلش و نیازمندش می رسید خیلی خداوند راضی تر بود و...نمیدونم راجع به نیتشون قضاوت نمیکنم اما خروجی این اعمال ...
بخاطر دل مادرم، تنها انگیزه ای که قدم های منو به حرکت درمیاره... توجیه منو برای نرفتنم برای دوست نداشتنم نمیتونه درک کنه، بگذار تنها فایده این کار خوشحالی دلش باشه که دخترش خواسته اش رو اجابت کرده و همراهش بوده و کنارش نشسته...



پ.ن.



